گنج

شمارهٔ ۶۰۷

۶ بیت
درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلیگفتا که چاره عشق را، صبر است یا آوارگی
چون خاک بودم بر درت، عمری ملازم آن زمانمنزل به منزل می‌روم، چون ماه در سیّارگی
بی من تو خود با دیگران، می‌نوشی و عشرت کنیباری منم در هجر تو، افتاده در خونخوارگی
دیشت نمودی رخ به مه، مه را ز غم دل پاره شدتا چند خواهد بودنت این شوخی و مه‌پارگی
گر پرده برداری ز رخ، روشن شود عالم ولیهمچون مگس گرد شکر، غوغا کند نظارگی
هر بار در موج بلا ناصر همی‌ زد دست و پااکنون نمی‌داند دوا، چون غرقه شد یکبارگی