شمارهٔ ۴۹۱
گر چه گدای اویم در فقر پادشاهمچشمم بریزدم خون، عرضه دهد سپاهم
این دولتم بسنده است، تا روز حشر کامشبدر خانهٔ سعادت آن ماه بود و ما هم
بی جرم ریخت خونم دلدار و دل گواه استدر پیش او قضا را مجروح شد گواهم
روزی که از گِل من روید گیاه مهرشخاصیت وفا را دارا بود گیاهم
ناصر ز خرمن او خواهد که خوشه چیندباد فراق از وی دور افکند چو کاهم