گنج

شمارهٔ ۴۹۰

۷ بیت
دهان یار نمود از جواهر منظومبه روی روشن خورشید اجتماع نجوم
نمود جوهر فردش به نکته‌ای معقولمیان دایرهٔ ماه نقطه‌ای موهوم
کمر به معنی‌باریک اگر ندرپیچدکجا شود سر موئی میان او معلوم
ز حال خال سیاهش سؤال می‌کردمجواب داد که از هند آمده است به روم
شدم ز سوز مَحبت چو شمع مومین‌دلز بهر آنکه نهد یار مُهر خود بر موم
مرا به ماه محرم حرام بود سفرکه مانده‌ام ز حریم وصل او محروم
کمر به خدمت او بند تا ابد ناصرکه ما ز روز ازل خادمیم و او مخدوم