شمارهٔ ۴۸۹
عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونمدر سر همه سودا شد و در دل همه خونم
دیرست که دیوانهام و عاشق و سرمستاما به خرابی نه بدینسان که کنونم
موئی شدم از بس که بلا بر سرم آمدمن سقف بلا را مگر از موی ستونم
هر سرو که در باغ بلند است عزیز استمن سبزهٔ پستم که چنین خوار و زبونم
افغان من از پردهٔ افلاک گذر کردو افتاد همه راز دل از پرده برونم
بر هم مزن ای باد تو آن زلف نگونسارتا باز پریشان نشود بخت نگونم
ناصر چو به زنجیر سر زلف تو در ماندآوازه در آفاق برآمد به جنونم