گنج

شمارهٔ ۴۸۸

۷ بیت
مست عشقم پارسائی چون کنممحو گشتم خود نمائی چون کنم
عاقلان گفتند برگرد از حبیبعاشقم من بی‌وفائی چون کنم
عقل فرماید ز دلبر شو جدامن ز جان خود جدائی چون کنم
وصل او دیدم، ندارم تاب هجرسلطنت کردم، گدائی چون کنم
هست خُلق و حُسن او با هم غریببا غریبان آشنائی چون کنم
مرغ جان را چون هوای عشق اوستمن بدین جان هوائی چون کنم
ناصرا هجران هم از حکم خداستچارهٔ حکم خدائی چون کنم