گنج

شمارهٔ ۳۴۹

۹ بیت
مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آیدراست سروی تو اگر سرو به رفتار آید
گل درَد جامه و از شرم رخت سرخ شودگر گلستان جمال تو به گلزار آید
عقل و جان و دل و دین گر رود از دست چه باکدر ره عشق چنین واقعه بسیار آید
مصلحت نیست که آن روی به کس بنمائیشهر غوغا شود و فتنه به بازار آید
نسخهٔ حسن تو گر پیر معلم خواندطفل راه تو شود بر سر تکرار آید
حلقهٔ زلف تو گر صوفی صافی بیندخرقه بفروشد و در حلقهٔ زنار آید
گر میِ لعل تو یک جرعه مذکِر نوشدمست و دستار کشان بر در خمّار آید
ور ببیند خم ابروی تو یک بار طبیبشرم دارد که دگر بار بر سر بیمار آید
مُرد ناصر ز فراق تو بر او رحمی کنمگر آن کشتهٔ بیچاره دگر بار آید