شمارهٔ ۳۴۸
چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهدخبر ز ملک سلیمان و کیقباد دهد
مرا که ظلم فراوان کشیدهام ز خماربه غیر بادهٔ نوشینروان که داد دهد
مراد ما همه عشق است و مستی و زاریمرید پیر مغانیم تا مراد دهد
ز کعبتین مراد اینقدر نیاید نقشکه بند بستهٔ امید را گشاد دهد
مشو چو سوسن آزاده ده زبان ناصرزبان سرخ سر سبز را به باد دهد