گنج

شمارهٔ ۲۳۳

۸ بیت
چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن می‌رسدغنچه را چاک گریبان تا به دامن می‌رسد
ما اسیر هجر و دایم در وصال تو رقیبشاه را گنج و گدا را کُنج گُلخن می‌رسد
چرخ را از ناله‌ام می‌بگذرد تیر از سپرماه را از آه من آتش به خرمن می‌رسد
صبحدم بر من بسوزد آسمان را دل ز مهرگر بدو یک دم زنم زان غم که بر من می‌رسد
ای دل من چاک هجران تو خواهد یافت وصلاینک از مژگان ره‌آورد تو سوزن می‌رسد
خاطر مهجور درویشی را به مأوا می‌کشدقالب رنجور مسکینی به مسکن می‌رسد
دیده می‌بیند رخت را، دل همی‌بیند فروغخانهٔ تاریک را نوری ز روزن می‌رسد
سوی مصر خویش ناصر کوری فرعون راچون کلیم‌الله از وادی ایمن می‌رسد