گنج

شمارهٔ ۲۳۷

۷ بیت
مرا که نقش خیال تو در نظر باشدچو بحر و کان صدف دیده پر گهر باشد
اگر به ساحل چشمم خیال تو گذردز موج بحر همان به که برحذر باشد
چو خاک رهگذر افتاده‌ام، گذری کنترا اگر چه ز امثال ما گذر باشد
چو کوه پای به دامن کشیده‌ام، چه عجباگر ز خون دلم لعل بر کمر باشد
شنیده‌ام که شود خون به ناف آهو مشکدلا مدار توقع که بی‌جگر باشد
بلای عشق قضا بود و من ندانستمکه اقتضای قضا تا بدین قدر باشد
خبر نمی‌دهد از سر وصل او ناصرکه هر که مست مدام است بی‌خبر باشد