شمارهٔ ۱۹۰
از بهر دُر وصلت چشمم در آب گرددوز آرزوی لعلت دل خون ناب گردد
حسنت چو برفروزد رخساره همچو آتشجانها چو عود سوزد، دلها کباب گردد
ترسم ز خط سبزت سر برزند سیاهیگر همچو زلف هندوات در آفتاب گردد
چون نیستی تو در دل، از دل خبر ندارمهر کس برای گنجی گرد خراب گردد
گفتم حدیث وصلت، گفتا به خواب بینیبیند کسی که او را، در دیده خواب گردد
ناصر شدهست موئی، آن موی هم حجابستموئی نگر که او را، موئی حجاب گردد
گر لذت لب تو یابد شکر گدازدور زانکه چهرهٔ تو بیند گل، آب گردد