شمارهٔ ۱۹۱
ز گریه چشمه شد چشمم، بمان تا چشمهتر گرددلب خشک مرا بهتر، کز آب چشم تر گردد
شدم چون گرد سرگردان، و گِرد کوی او گردمسر و پائی ندارد گرد او، بی پا و سر گردد
تو را همچون کمر یک روز تنگ اندر قبا آرمبه زر گر دست من گِردِ میانت چون کمر گردد
خطت چون در خیال آرم، حدیثم مُشکبو گرددلبت را بر زبان گیرم، دهانم پر شکر گردد
چو روی توست عمر من، از آتش بر گذر بینمچو زلف توست بخت من، از آن هر لحظه بر گردد
اگر تو پردهٔ لعل از گهر در خنده بگشائیگهی چشمم شود پر لعل، گاهی پر گهر گردد
ز باد صبح میجوید خبر از بوی تو ناصروگر یابد خبر چون گل، ز شادی بیخبر گردد