شمارهٔ ۱۹۲
تمتع از وصال زلف مشکینت صبا داردکه در کویت هوائی گشت و زلفت را هوا دارد
تماشا را خوشست ای گل ز چشمم گوشهٔ آبیاگر سرو سرافراز تو میلی سوی ما دارد
سر زلف تو رفت از سرکشی بر باد و از فتنههنوز آن هندوی سرگشته تا در سر چهها دارد
تو در یاری نمییاری که با یاران وفا داریوفاداری همین باید که با یاران وفا دارد
ندارد ظاهراً صوفی، صفا از درد بیدریخوشا جام می صافی که در باطن صفا دارد
فراغت ملک آسودهست و بیتشویش و این دولتمیسر نیست سلطان را که آن وصلت گدا دارد
همه تن چشم شد ناصر چو نرگس زانکه گر ناگهز مستی با خود آید، چشم بر روی شما دارد