شمارهٔ ۱۸۹
دلم ز مهر تو چون ذره در هوا گرددتنم به کوی تو سرگشته چون صبا گردد
مرا تو جان عزیزی، جدا مگرد از منروا مدار که جان از تنم جدا گردد
اگر تو گوی گریبانِ چو غنچه بگشائیز شوق پیرهن صبر گل قبا گردد
تو گنج حُسنی و زلف تو همچو مار سیاهمسلسل است مباد که اژدها گردد
در آب دیده شناور شدم چو مردم چشممگر خیال تو با دیده آشنا گردد
اگر به چشم من آید خیال تو، چه عجبشنودهام که پری گرد چشمهها گردد
حبابوار اگر سرکشد ز ما ناصرز سر چو باد غرورش برفت ما گردد