شمارهٔ ۲۷۹
زبان اشک رنگینم، سخن از دیده میراندمعمای ضمیر روشنم چون آب میخواند
کجا شبدیز زلف سرکشت را دیده دریابداگر چه اشک گلگون را در این ره گرم میراند
جنون اندر سر مجنون نخواهد جنبشی کردنمگر لیلی ز زلف خویش زنجیری بجنباند
نقاب ابر میخواهد که روی مهر در پوشدمزاج بحر میجوشد که دل از او بگرداند
هوا از رهگذار باد گردی داشت بر خاطربه آب دیده میخواهد که گرد از راه بنشاند
رقیب از مهر میگوید که از یارت جدا سازمبه لطفت دارم امیدی که گوید لیک نتواند
دمی از روز وصل تو به عمر جاودان ندهمتو خود داناتری، دانی که ناصر این قدر داند