گنج

شمارهٔ ۲۷۸

۹ بیت
هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواندهرکس سر زلف تو کشیدن نتواند
خسرو لب شیرین بگزد همچو شکر،‌ لیکفرهاد جز از انگشت گزیدن نتواند
خون گشت دلم غنچه صفت از غم هجراناز ضعف ولی جامه دریدن نتواند
امروز که بر شربت وصل تو رسد دستبیمار چنان شد که چشیدن نتواند
افغان من از پردهٔ‌ افلاک گذر کرددر گوش تو ای ماه رسیدن نتواند
هر چند که دشمن ز زبان تیغ بلا ساختما را ز تو ای دوست بریدن نتواند
بی همت عالی نتوان رفت ره عشقبی پر به هوا مرغ پریدن نتواند
گلگون سرشکم ز پی‌ات گشت بسی روداِستاد کنون خشک و دویدن نتواند
در دام سر زلف تو مرغ دل ناصردر عین هلاک است و تپیدن نتواند