شمارهٔ ۴۱۶
میرود در خاک خواری آب نالان از فراقبر سر آتش همیگردد سپهر از اشتیاق
ما چو ابر از دیده میرانیم سیل و تو چو اشکمیجهی از ما و همچون برق میرانی بُراق
اتفاقاً صحبت حاضر که غایب شد ز چشمغیبدان داند که چون افتد دگر بار اتفاق
طاق گردون نیست در شوخی به ابرویِ تو جفتجفت ابرویت به پیشانی بود پیوسته طاق
آفتاب عشق ذرات وجود ما بسوختچون عطارد طالعیم، از مهر داریم احتراق
حرف ناصر کی فتادی در دهانها چون زبانگر نبودی کاغذ دورویه را رسم نفاق
راویان را در نهاوند است آهنگ حجازمطربی خوش در سپاهان میزند راه عراق