شمارهٔ ۳۱۷
آخر این شام بلا را سحری خواهد بودو آخر این سوز دلم را اثری خواهد بود
امشب از نالهٔ دلسوز من و شعلهٔ آهسگ درگاه تو را دردسری خواهد بود
بامدادان که خرامان ز درم باز آئیروی تو بر من از اقبال دری خواهد بود
پای نِه بر سر و چشمم که وجودم به یقینمست خاکی است که بر رهگذری خواهد بود
اگر آن روی نخواهی تو ز مردم پوشیدعقل و دین را هم از آن روی خطری خواهد بود
قصهٔ عشق تو هرکس که بخواند ناصرداند این درد ز سوز جگری خواهد بود