گنج

شمارهٔ ۳۱۸

۶ بیت
بدیدم آن مه خود را، پگاه خواب آلودسعادت نظرش خواب غفلتم بربود
دمید صبح وصال و رسید شام فراقچنان شدم که کسی آید از عدم به وجود
چنان که مه ز فلک روی خویش بنمایدنگار من رخ خوب از کنار بام نمود
دوتا شدم به سلام و نهاده روی بر خاکنکرده بودم از این خوبتر رکوع و سجود
نداد آن صنم از سرکشی جواب سلامولی به غمزهٔ شیرین اشارتی فرمود
که ناصرا ز زبان رقیب می‌ترسمتو عاقلی و اشارت بسنده خواهد بود