شمارهٔ ۵۶۰
حلقه حلقه زلف تو بسته است بر کارم گرهیا بپوشیدی ز سهم تیر آه ما زره
گر شناسی قدر خود ای ماه روز افزون منکی دهد ماه رخت خورشید تابان را فره
یا به نوک تیر مژگان خون جان ما بریزیا به بوسی از لب خود خونبهای ما بده
جان بیمار مرا از نار هجران کن خلاصکاو نخواهد گشت بی سیب زنخدان تو به
دی تأمل کرد ناصر در کمان ابرویشهیچ چیزی در نباید از نکوئی غیر زه