گنج

شمارهٔ ۵۶۱

۹ بیت
بلبل نوائی می‌زند، ساقی بیار آن بلبلهتا بشکند ناموس را، این زاهد پر مشغله
راه حجاز و زاهدان، ما و می و کوی مغاناینک صراحی زمزم و بزم گدایان قافله
گر طاق گردون بشکند، ور بیخ دوران برکندبر من به یک جو زانکه من، نی باغ دارم نی گله
ای مدعی من فارغم، رو هر چه می‌خواهی بگودر راه و رسم عاشقی، از دشمنان نبود گله
آن ساغر شاهانه را، بردار و بر دستم بنهتا این دل دیوانه را از می بجنبد سلسله
چون وجد گیرد دامنم،‌ خود را به بازار افکنمافتند طفلان در پی‌ام،‌ عالم شود پر ولوله
از باده میل آتشین، در دیدهٔ مستی کشمیک ره برای نیستی،‌ بیرون روم زین مرحله
ای دف مگر تو عاشقی، ای نی مگر تو بیدلیور نه چرا با یکدگر،‌ زاری کنید و غلغله
ناصر مگو این ماجرا، در پیش رندان گداقوتِ هُمایان کی رود،‌ گنجشگ را در حوصله