شمارهٔ ۴۵۶
خیال لعل میگون تو دائم در نظر دارمچو ساغر سینهای پرخون و چشمی پرگهر دارم
فروغ عارضت ماه است، با وی عشق میورزمدرخت قامتت سرو است، زو امیدِ بر دارم
نه بی مرغول مشکینت شبی را روز میخواهمنه بی خورشید رخسارت زمانی خواب و خور دارم
تو از دست من و از دل دهانی تنگتر داریمن از حال خود و زلفت دلی آشفتهتر دارم
ز اشک و چهره در پایت نثاری خواهم افشاندنکه تا بینند بدخواهان که چندین سیم و زر دارم
فقیه خشک را یکدم بگو تا پیش من آیدکه تا سوزد ازین آتش که من در خشک و تر دارم
میان جان و جانانم حجابی نیست جز ناصرکنون وقت است کاین برقع ز روی خویش بر دارم