گنج

شمارهٔ ۴۵۷

۷ بیت
وجود من همه عیب است و یک هنر دارمکه گر نگار بیازاردم نیازارم
سلوک اهل طریفت مجوی از من مستکه من طریقت خود را ز دست نگذارم
بر آر مست به گرد جهانم ای ساقیکه بر نیامد کاری ز عقل هشیارم
به نیم جرعه دُردی که بر من افشانیعزیز گردم اگر همچو خاک ره خوارم
هزار بار بگفتم که بار عشق تو رابیفکنم از دل و دل نمی‌دهد بارم
ز عشق روی تو بیرون شدم چو مار از پوستکه هست مهر تو در دل چو مُهرهٔ مارم
برفت خواب جهانی ز نالهٔ ناصرعجب که می‌نشود بخت خفته بیدارم