شمارهٔ ۱۷۶
جان بر لب لعلش چو مگس بر شکر افتادبا وصل تو دل چون شبهی در گهر افتاد
کی دست زند در کمر صحبت شیرینفرهاد که با درد فراق از کمر افتاد
با روی تو زد آب روان لاف لطافتز آنروی مرا آب روان از نظر افتاد
یاقوت روان در نظرم جای گرفتستاز جزع بسی لعل که بر روی زر افتاد
آن قطرهٔ خوی بر لب گلرنگ تو گوییاز ابر نمی بر رخ گلهای تر افتاد
بر چشمهٔ نوشین لبت سبزه دمیده استیا خود پر طوطیست که اندر شکر افتاد
بدخواه بر افتد چو در افتاد به ناصرهر کس که به درویش در افتاد بر افتاد