گنج

شمارهٔ ۴۶۳

۷ بیت
من که چون باد سحر، دم از هوائی می‌زنمهمدمم داند که من هم، دم ز جائی می‌زنم
من که گلبرگی ندارم از گلستان رُختبر امید برگ چون بلبل نوائی می‌زنم
من که چون نی دیده‌ها بگشوده‌ام در راه راستدر مخالف می پرستان را صلائی می‌زنم
هست در شام سر زلف تو خلوت‌های دلهر شبی من حلقهٔ خلوت‌سرائی می‌زنم
می‌شود هستی ز گرد راه دامنگیر منمن ز روی دست آن را، پشت و پائی می‌زنم
می‌روم در باغ چون باد صبا بر بوی گلخستهٔ خار جفا را، مرحبائی می‌زنم
زین میان ناصر مگر یابد کنار آشنادر میان بحر حیرت دست و پائی می‌زنم