گنج

شمارهٔ ۴۱۱

۸ بیت
زرد و لرزان است تا خود در چه بیماری‌ست شمعپای می‌دارد به جا در خویشتن داری‌ست شمع
یک دمش مانده‌ست و روشن شدکه درخواهدگذشتاز چه رو پروانه را در خاطر آزاری‌ست شمع
گرم بازاری که دارد دمبدم بازار صبحسرد خواهد شد، چرا بی ناله و زاری‌ست شمع
خود به پا استاده پیش ما و مجلس برفروختدر مقام خدمت و در عالم یاری‌ست شمع
کمترش سوز امشب ای ساقی که در شب‌های هجردیدهٔ بی‌خواب ما را یار بیداری‌ست شمع
سر به خواب آورده رندانه چو شب‌خیزان چُستبر یکی پای ایستاده در چه عیّاری‌ست شمع
گشت روشن در جهان کو دور از شیرین لبی‌ستزانکه در هر محفلی با اشک گلناری‌ست شمع
گردن از بار طمع افکنده می‌دارد چراغهمچو ناصر گرد افراز سبکباری‌ست شمع