گنج

شمارهٔ ۱۳۰

۶ بیت
خانهٔ دیدهٔ من رهگذر دریائی‌ستکه شب و روز در او هندوی مردم زائی‌ست
روی ما آب روان و گل زردی داردبه تفرج گذر ای دوست که خوش مأوائی‌ست
به چه رو ماه به روی تو برابر گردد و نیستبا لبت لؤلؤ اگر لاف زند لالائی‌ست
از لب لعل تو هر دلشده‌ای را سوزیستوز سر زلف تو هر سلسه‌ای در پائی‌ست
رشک می‌آیدم از خاک گلستان که مدامدر کنارش ز گل و سروِ سمن بالائی‌ست
ناصر از چشمهٔ نوش تو به کامی نرسیدگر چه از وصف لبت طوطیِ شکّرخائی‌‌ست