شمارهٔ ۲۹
عاقبت رحمی کند بر درد ما، درمان مابندگان خویش را یاد آورد سلطان ما
گر نخواهد بود وصل یار ما اندر بهشتلاجرم باغ جنان خواهد شدن زندان ما
تو ز وصل خویشتن هرگز نیفتادی جداظاهراً واقف نهای از آتش هجران ما
همچو موم از آتش غم میگدازد شمع دلقطره قطره میچکد از دیدهٔ گریان ما
گر چه ابر از چشم ما دایم فشاند سیل خونهیچ گل در بر نمیآید از این باران ما
ما سر و سامان خود دیریست تا گم کردهایمای ملامت گو چه میجویی سر و سامان ما
زود میشد ناصر از تنهایی و غربت هلاکگر خیال او نبودی هر شبی مهمان ما