شمارهٔ ۱۷۲
پای بیرون ز حد خویش نهادزلف تو سر از آن دهد برباد
بندهٔ توست هر کجا سرویستبنده بسیار کردهای آزاد
روی بنمودی و غمم بربودزلف بگشادی و دلم بگشاد
گر چه مهرت ز ما برآرد گَردهیچ گردی به دامنت مرساد
بر میانت چو گوهر آویزدهر که را جوهریست چون پولاد
طمع خام من هوس میپختکه دلم گردد از وصال تو شاد
دیدمت خود که از فراموشانتا گذر باشدت نیاری یاد
من لبت در زبان نمیرانمپای شیرین و بوسهٔ فرهاد
عمر آن کس که سعی هجران کردباد همچو دلم خراب آباد
هر زمان در غم اوفتد ناصرچه توان کرد طالع این افتاد