شمارهٔ ۱۷۳
یک نفس ای باد صبا همچو بادعزم تو تا کوی دلارام باد
گر به در دوست قبولت بودراست بود اینکه قبولست یاد
پیش مراد دل و مقصود جانعرضه دهی درد دل نامراد
عهد مرا یار فراموش کردرفت بسی عهد و نیاورد یاد
داد نداد آن بت بیدادگردادِ جفا کاری و بیداد داد
قهر که از یاد بود به ز لطفظلم که از دوست بود به ز داد
ناصر اگر نامه نویسد به دوستمیکند از دیده بیاض و سواد