شمارهٔ ۱۷۱
میدهد باد از تو بوئی، آفرین بر باد بادمن به بویت میدهم عمر گرامی را به باد
بر دلم بیداد چشم مست تو از حد گذشتداد خود گفتم ستانم از لبت، دادم نداد
دیدم از چشمت که بندد خواب مردم را به سِحرهیچ نشنیدم ز زلفت کار مسکینی گشاد
نامرادی چند سودای تو میورزند و نیستهرگز از وصل تو حاصل نامرادی را مراد
عنکبوتی را مگس در دام میافتد ولیکس نشان ندهد که سیمرغی به دامی اوفتاد
آنچه از درد فراقت دوستان را بر دل استروز هجران تو روزی هیچ دشمن را مباد
نقش هر حرفی که میخواند خرد از خط یاربر بیاض دیده ناصر میکند آن را سواد