گنج

شمارهٔ ۵۰۹

۷ بیت
من همچو گل در خنده‌ام، گو یار در خونم نشانمن همچو سرو آزاده‌ام، گو یار بی برگم بمان
مو با میانش لاف زد، لیکن روان در تاب شدچون باز دید از نازکی، یک موی فرقی در میان
دایم چرا با صورتش، آیینه آمد رو به روهر دم چرا ساغر نهد، با او دهان را با دهان
امروز در کوی مغان، خواهیم گشتن در به درسجاده‌ها در رهن می، دستارها در پا کشان
من گوی عشقم، گو بزن چوگان طعنم آن و اینچون کشته گشتم، گو بکش تیغ ملامت این و آن
با عشق در پیچیده‌ام چون نامه خط بر من مکشبر خط مهرت می‌روم، چون خامه از پیشم مران
ناصر گذشت از رنگ و بو، عشق تو دارم در نظرآن بوی در رنگش ببین، آن نقش در رویش بخوان