شمارهٔ ۵۰۸
چون همنشین ماه نگردم بر آسمانآن به که همچو گرد نهم سر بر آستان
با آنکه تیر چرخ ز من سهم میخوردچون قوس پشت من بود از غم گران
اقرار عشق کردم و انکار عاقلیکز عشق در یقینم و از عقل در گمان
چون آب دیده نقش خیالت لطیف گشتچون باد یافت بوی نسیم تو شد روان
ای تن چرا تو غافل و فارغ نشستهاینشنیدهای که عزم سفر جزم کرد جان
بیچاره تشنهای که رسد جان او به لبدلبر به محمل و دل و جانش به کاروان
ناصر چو گرد در عقبش میرود به سربا دوست همچو باد اگر نیست همعنان