شمارهٔ ۹۱
با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناستعشق را ره در دلی باشد که خالی از هواست
عاشقا خود را رها کن، جانب معشوق گیروصل یار آن کس همییابد که او از خود جداست
از درون بت میپرستی، از برون این سجده چیستراست میباید که باشد دل، چه قالب کج، چه راست
دوست را در لامکان جستن ز راه نیستینیست کار بت پرستی کو به هستی مبتلاست
خون عاشق را بهائی نیست اندر دین عشقکشتن معشوق عاشق را به از صد خون بهاست
کی بر آید جان به زور پنجه و بازوی عشقآهوان را طاقت سر پنجهٔ شیران کجا است
عشق خواهد ماند گر ناصر نماند باک نیستنقش موجی گر فنا شد آب دریا را بقاست