گنج

شمارهٔ ۹۲

۱۰ بیت
گر دلم در بر چو آتش بی‌قرار افتاده استدرّ دریای سرشکم آبدار افتاده است
سنبلت از گل پرستی در چمن پیچیده استنرگست از خواب مستی در خمار افتاده است
ای سحاب از دیده آبی زن که باد صبح رادر میان دوستی با گل غبار افتاده است
چشم بیمار تو را تنها نه ما میریم زارکشتهٔ‌ قدت به هر گوشه هزار افتاده است
دل که لاف شیرمردی زد،‌ زبون عشق شدآهوان شیر گیرت را شکار افتاده است
گوهر چشمم ز بحر هند می‌آید به رومسبنل زلفت ز چین در زنگبار افتاده است
صبر دارم در فراق و نیستی در عاشقیچاره نبود چون بلا چار چار افتاده است
با پیام افتاد کار و کس نیارد شد رسولای صبا برخیز اگر یاری که کار افتاده است
در میان بحر وحدت غرقه شد جان قطره‌ساندل که خون میشد ز دیده در کنار افتاده است
کیست کز ناصر بگوید با تو ای یار عزیزبر سر کویت بخاری خوار و زار افتاده است