گنج

شمارهٔ ۶۰۱

۷ بیت
نو بهار است و می موسم عید ای ساقیباده نوش و گذر از وعد وعید ای ساقی
روز محشر نبود هیچ حسابش به یقینهر که در کوی مغان گشت شهید ای ساقی
گشت پیمانه چو تسبیح روان در کف شیختا ز لعل تو یکی جرعه چشید ای ساقی
هر که در کوی مَحبت قدم از صدق نهاددگر او پند ادیبان نشنید ای ساقی
بارها کرده بُدم توبه ز می باز مراچشم مست تو به میخانه کشید ای ساقی
زاهد از شرم تو دایم سر انگشت گزدهمچو رندان لب ساغر بگزید ای ساقی
تا که جامی ز می عشق تو نوشد ناصرجز در میکده جائی نگزید ای ساقی