شمارهٔ ۶۱۵
شب فراق تو دارم به ناله همدمیئیبه روز هجر کنم با غم تو محرمیئی
تو لذت غم عشق از دل بلاکش پرسکه تا نمرد ز غصه نیافت بی غمیئی
چرا به گرد درت ره نمیدهد دل راکه هیچ از سگ کوی تو نیستش کمیئی
کسان ز بهر پری بو نهند بر آتشدل من است بر آتش برای آدمیئی
مرا ز عشق تو در دل جراحتیست کهنهکه درد تو کند آن را مدام مرهمیئی
همیشه در خم ابروی توست چشم سیاهچنانکه هندوی دزدی نشسته در کمیئی
به خدمتت برسد گر بقا بود ناصربنای عمر ندارد دریغ محکمیئی