شمارهٔ ۵۳۶
مرغ روانم میپرد، تا در هوای کیست اینسیلاب اشکم میرود، تا در وفای کیست این
مائیم و شبها تا سحر، در زیر پهلو خاک درخشتی که دارم زیر سر، از خاک پای کیست این
گویند اگر آن رشک مه، آید کجا سازیش جادر چشم اسفید و سیه، بنگر که جای کیست این
دیدم لبش چون لعل تر، بر وی شکافی چون گهرزان جا برون آمد شکر، شیرین لقای کیست این
یک صبحدم زان خاک کو آورد باد مشکینه بوشد چشم من روشن از او، تا توتیای کیست این
ناصر بر آن در سالها نالید زار و بی نواهرگز نگفت آن پادشا، او را گدای کیست این