شمارهٔ ۵۳۵
در سرم سودای عشق است و جنونوز جنون و عشق گشتم ذوفنون
درد حمله کرد و صبر از ما گریختعشق غالب گشت و عقل ما زبون
یک دهان دارم من و صد آه سردیک جگر دارم من و صد موج خون
دیگ سینه چون همیآید به جوشآب گرم از دیده میآید برون
سوزم از گریه نمیمیرد چه سودآب از بیرون و آتش از درون
روز و شب دردیده نقش روی توستاشک من ز آنروی آید لالهگون
سرگران شد ناصر از سودای عشقزان بود دستش به زیر سر ستون