شمارهٔ ۵۳۴
ما را دلیست چو ساغر گرفته خونچشمی چنان که شیشهٔ می گشته سرنگون
بنشسته است نقش تو چون در خیال مناز زلف همچو جیم و خم ابرویِ چو نون
گر آه دل چو تیشهٔ فرهاد برکشمچون سقف بیستون رود از جان من سکون
حال من است خال تو، زان شد سیاه دلاشک من است لعل تو، زان گشت آبگون
گر سیل اشک من به کنار افکند گهرپر درّ شاهوار شود بحر نیلگون
ناصر شب فراق تو گمراه گشته بودبازش خیال روی تو شد راه و رهنمون