گنج

شمارهٔ ۲۰۷

۵ بیت
سیل خون جگرم از سر ما می‌گذردبر من خسته چه گویم که چه‌ها می‌گذرد
باد کو راه گذر بر سر کویت داردخبرش نیست که بر دام بلا می‌گذرد
ای طبیب من شوریده، دلِ ریش مراچاره‌ای ساز که کارش ز دوا می‌گذرد
رفت عمرم به هوای رخت ای عمر عزیزآه از این عمر که بر باد هوا می‌گذرد
از وفا روی نتابد دل ناصر به وفاتعمر آن است که در راه وفا می‌گذرد