گنج

شمارهٔ ۲۰۶

۷ بیت
شاد است دل که از غم تو یاد می‌برداین بارگیر بار غمت شاد می‌برد
هر صبحدم دوگانه گزارم یگانه راذکر لب تو رونق اوراد می‌برد
می‌گریم و چون سیل مرا آب برکشدمی‌نالم و چو کاه مرا باد می‌برد
شیرین سنگدل چه خبر دارد از غرورزان کوه غم که خاطر فرهاد می‌برد
زحمت چو از قضاست به جز صبر چاره نیستکی مرغ جان ز خنجر صیاد می‌برد
از نقش کعبتین بود دو نرد مانده بودمردم گمان برند که نراد می‌برد
ناصر از آن زمان که هوای عراق کرداشکم چو دجله گشت و به بغداد می‌برد