شمارهٔ ۱۱۶
پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوستآب خورد سرو ما گویی مگر از آب روست
قاصد خونست ما را آنکه میگوئیم یاردشمن جانست ما را آنکه میداریم دوست
از ضعیفی تار موئی شد وجودم، این عجبکز وجود من میانش کمتر از یک تار موست
میکشد دل سوی خویش و جان خود میخواندشسالها شد تا میان جان و تن این گفتگوست
گل از آن مشهور آفاق است در تردامنیکو شده قانع ز رخسار بتم با رنگ و بوست
میکنم هر سو طلبکاری و مطلوبم دل استمیشوم هر چیز را قاصد ولی مقصود اوست
ناصر اندر آب دیده نقش رویش دیده بودروز و شب گریان مگر آن نقش را در جستجوست