گنج

شمارهٔ ۱۱۵

۷ بیت
جانم فدای جانان گر میل او به جان استفرمان دلپذیرش بر جان ما روان است
در پای سرو قدش افتاده‌ام به خواریمن خاک آستانت، رویم به آستان است
از دل سوی زبانم، آتش زند زبانهدردسری که دارم، چون شمع از زبان است
هر دم میان او را، گیرد کمر کناریافکند بر کنارش، سرّی که در میان است
چشمش به تیر غمزه، بنواخت سینه‌ام راتا حشر در دل من، از تیر او نشان است
چون باد صبح یکدم، بر ما نمی‌نشیندبر وی گرفت نتوان، چون نازک جهان است
ناصر چو مه به یک نان، بگشای روزه هر شبزانرو که روی دونان، در دیده چون سنان است