شمارهٔ ۲۴۳
در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشدبا زلف او دهم دل، تا دل دگر نباشد
روزی به یاد زلفش، گر شب به روز آرمباید که جز رخ او، شب را سحر نباشد
هرکس که در ره او، بنهاد پای چون شمعآن به که پای دارد، در بند سر نباشد
آن را که در دو عالم، باشد نظر به قدشهمت بلند دارد، کوته نظر نباشد
پر سوختهای ز آتش، پروانه هم ز پر شداو را ز ابتدای خود، آن به که پر نباشد
گفتم که در میانت، دستی کمر توان بستگفتا میان ما را، تاب کمر نباشد
گفتم که بیخبر شد، ناصر ز درد عشقشگفتا که عاشقان را، از خود خبر نباشد