شمارهٔ ۱
آیینهٔ خدائی رخسار توست یارابگذار تا ببینم در آینه خدا را
در کعبهٔ وصالت گر باشدم مقامیاز زمزم دو دیده آبی زنم صفا را
ای گل به تازه روئی بنشین در آب چشممتا آبرو فزاید از صحبت تو ما را
مگذار تا رخت را اهل هوا ببینندآن به که ره نباشد بر شمع تو هوا را
گر مشگ کرد از آهو با زلف تو تشبّهنبود عجب که دارد در اصل خود خطا را
خوش باد نی اگر چه، بر باد رفت عمرشکو میدهد نوائی رندان بی نوا را
ناصر دو رود دیده، پر دارد از ترانهکز پردههای چشمش بربسته رودها را