شمارهٔ ۵۷۲
جانا اگر به تنها، داری سر جدائیبا ما چو صبح یکدم، از مهر خوش بر آئی
ابرویِ تو زهی چشم، در روی ما به شوخیزه میکند کمان را، پیوسته در جدائی
آن به که همچو ذره یابم هوای مهرتتا کی چو گرد گردم، سرگشته و هوائی
با باد صبح گفتم: پیغام بر خدا رااو نیز در نگنجد آنجا که تو خودآئی
بادا اگر ز بلبل، گوئی به گل پیامیبادا دم شما را در پیش او روائی
رعد از زبان دریا، در گوش قطره گویدچون ما گذر زمانی، هان گر حریف مائی
ناصر شود چو خسرو، آشفتهٔ جمالتگر باشدت چو شیرین، با خشم آشنائی