شمارهٔ ۳۳۵
نقش تو در چشمهٔ چشمم چو ماهی میرودهر زمان ما را سپیدی در سیاهی میرود
زینهار از ناوک چشمت که در شهر دلمبیشتر آشوب از آن تُرک سپاهی میرود
خنجری بر من زدی آزرده باشد دست توخون من بر ساعد تو عذر خواهی میرود
میرود بر باد چون زلفت سرم، باری ببینکین سر شوریده چون در بیگناهی میرود
من غلامت گشتهام وز روز آزادی خویشعار میدارم سخن در پادشاهی میرود
ساکنان قدس میگریند بر من تا به روزبس که بر گردون خروش صبحگاهی میرود
مینوشت احوال خود ناصر ولیک از سوز دلنی قلم سر میدرآرد نی سیاهی میرود