گنج

شمارهٔ ۳۳۴

۷ بیت
چون چنگم از غم سرنگون،‌ کان دلستانم می‌رودنالند رگها در تنم، کز سینه جانم می‌رود
صد چاک کردم جامه را، چون گُل فتادم غرق خونکان شاخ گلبرگ تری از بوستانم می‌رود
چون سبره در پایش فتم، بر سر کنم خاک رهشگیرم سر راهی که آن سرو روانم می‌رود
چون یاد لعلش می‌کنم، در جانم آتش می‌فتدچون از خطش یاد آورم،‌ دود از دهانم می‌رود
می‌رفت و من در پی روان، می‌گفت با همراه خودکش این سگ دیوانه را، کز پی دوانم می‌رود
تن را به مسجد می‌برم، تا رو به تسبیح آورمچون سبحه گردان می‌کنم، او بر زبانم می‌رود
ناصر دل مجروح را،‌ کز تو بُتان دزدیده‌اندخونی‌ست تازه بر لبش، آنجا گمانم می‌رود