شمارهٔ ۳۷۱
گر تو داری به عاشقان اقرارهر چه جز عاشقیست هیچ انگار
دل که از درد دوست خالی ماندپیش سگ افگنش که شد مردار
هر که اندر شمار جانان نیستسبحه در دست او بود زنار
سر اگر پیش بت سجود کندنیست نقصان چو دل بود با یار
بد بود روی کرده در مسجدوز درون گشته ساکن خمار
هرکه بر وصل دوست عشق آردز آنچنان عشق گو کن استغفار
غرض ما مراد جانان استعاشقان را به وصل و هجر چه کار
نیست عشق آنچه در بیان آیدفرق باشد ز دیده تا گفتار
گر چه اظهار عشق از عشق استعشق ظاهر نگردد از اظهار
گر همه عمر وصف عشق کنیمگفته باشیم قطرهای ز بحار
زان دهان است گفتهٔ ناصرسایه گوید ز نور خود ناچار