گنج

شمارهٔ ۳۷۰

۷ بیت
آنچه از رهگذر دیده به رویم برسیدماجرائی‌ست که آن را نتوان گفت و شنید
گفتم از خون جگر نامه نویسم جائیکه به گرد در او باد نیارد گردید
چون به سوداست مرکّب همه خون در تن منبر ورق از قلمم نقطهٔ  سودا بچکید
خامه را ز آتش من دود همی رفت بر سرنامه بر خویشتن از درد دلم می‌پیچید
نکنم قصهٔ دل عرض که طولی دارداز صبا پرس که از زلف تو شب‌ها چه کشید
آه سرد از دل من جَست و به گَردَش نرسیداشک من گرچه بسی در پی او گرم دوید
ناصرا قصهٔ شیرین تو قند مصر استاز سمرقند شد و تا به بخارا برسید